دعوتید به یک شعر فیدان 👇
تا حرف های مانده به دل گریه آورند
"انبوه واژه های غزل" کم می آورند
راهی برای ماندن شب های تار نیست
ظلمت حریف روشنی ی قرصِ ماه نیست
حق سهم ِ زندگیست ولی سلب می شود
هر کس که اعتراض کند، جلب می شود
راه بِزِه به روی همه باز می شود
از هر جهت بساطِ عدالت به راه نیست
از شستشوی مَغزِ شُکوفا شده بترس
از اتحادِ صَد مَن ِ تنها شده بترس
وقتی که بغض ِ مَردمِ ما اتنحاری است
سَدی برای بستنِ طغیانِ آه نیست...
چندین هزار راهِ نرفته وَ یک خدا
یعنی خدا شناخته ما را جدا جدا
نزدیک تر شد از رگِ گردن به خلق تا
مقصد خداست کَسی بی پناه نیست
وقتی مسافریم و مهیا ی رفتنیم
روحی فرا تر از گِل و ابعادِ هر تنیم
نرخِ بلیتِ رفتنِ ما خون بهای ماست
عمری که رفته پای عدالت تباه نیست
آماده ایم تا که قیامت به پا کنیم
مولایمان بگوید و ما اقتدا کنیم
از خود گذشتگی به خدا اشتباه نیست
ظلمت حریف ِ روشنی ِ قرصِ ماه نیست...